انکار تو ام...

و من جا ماندم...

بزگراه های شهرش را که با بیهودگی و بی هدفی رانده بود تا فرار کرده باشد از ملاقاتی که شاید سوق می‌داد او را به سمت و جهتی خوب یا بد ... با خودش فکر کرد که جا مانده ... 

آدم ماندن نبودن مهم نیست ... شاید قسمت خاکستری اش این باشد که ماندن باتلاقی دارد که هر از چند گاهی گیر می اندازد تمام آنچه که بویی از نبودن دارد ... آدم ها تله اند ... شغل ها ... درس و کلاس و دانشگاه ... همه حقه اند ... حقه ای که بند کنند پاهای بیقراری که رنگ نماندن دارند ... همه شان تمام می‌شوند و آخر نگاه می کنی که تو مانده ای و یک مشت حقه ی کهنه شده که دیگر دلت را خوش نمی‌کنند ... در خلسه ات دست و پا می‌زنی ... بی دلیل گریه ‌میکنی وو روزها را به باد می‌دهی ... مثل معتادی که منتظر است ... باید کلک دیگری پیدا کند ... مثل پنج دقیقه بیشتر خوابیدن صبح ها ... می‌دانی بار دیگر که چشم‌هایت را باز کنی یک ساعت گذشته است و باز به خودت می‌گویی فقط پنج دقیقه ...

گاهی جایت را پیدا نمی‌کنی ... این یک جمله ی خبری ساده است ... آواری پشتش پنهان دارد ... آوراش خراب می‌شود بر سرت ... آواراش سنگین است ... زیر بار سنگینی اش تا می‌شوی .. نفس کم می‌آوری ... تقلایی ندارد ... زورت نمی‌رسد ... می‌مانی... تمام.

/ 4 نظر / 26 بازدید
دل بهار

سلام، خوبی؟ به سایت ما هم سر بزن [بغل] http://www.delbahar.ir

نیلوفر

سلاااااااااااااااااام وبتون عاليه اگه روش کار کنين پربازديد ميشه

نیلوفر

سلاااااااااااااااااام وبتون عاليه اگه روش کار کنين پربازديد ميشه

نیلوفر

سلاااااااااااااااااام وبتون عاليه اگه روش کار کنين پربازديد ميشه