برای تو در اینجا نوشته‌ام

حالا دیگر مدت‌زمان زیادی می‌گذرد از روزی که پذیرفته‌ام که تو هستی... در تک‌تک ساعت‌ها و روزهای زندگی‌ام حضور چسبناکی داری... در تمام زمان‌هایی که در ترافیک‌ این شهر دنده عوض می‌کنم، یا با راننده تاکسی سر بقیه کرایه بحث می‌کنم... در تمام زمان‌هایی که در میوه‌فروشی‌ها میوه جدا می‌کنم یا سلفون سیگار را از پاکت باز می‌کنم، در تمام زمان‌هایی که بلند‌بلند از ته دل می‌خندم، کار می‌کنم، درس‌ می‌خوانم، سفر می‌کنم، تو حضور داری... جایی آن اعماق حفره مغزم حضور معنادارت را به رخم می‌کشی... به‌رخ‌کشیدنی نیست... از ابتدا هم تسلیم حضورت بودم...

خواستم بگویم همان‌جا باش.. همان‌جا بمان...

تو برای من همان مرد ۴۶ ساله‌ای هستی که یک‌روز به‌طرز ناگهانی تصمیم به نبودن گرفت و من هم همان دخترک ۱۷ ساله سر کلاس هندسه.

زیاده عرضی نیست... باش

/ 0 نظر / 47 بازدید