برای پناه

مزه‌مزه کردن طعم بودن تو برای من چیزی ورای حد تصورات روزمره بوده... من تو را حامله شدم... تو به دنیا آمدی... با همان چشمان درشت و براق و پوست سفید و صورت گرد و موهای قهوه‌ای فرفری‌... برق چشمانت مرا مجنون کرد... مادرت شدم... تو شیر مرا خوردی... قد کشیدی... اولین کلماتت را گفتی... با تو دیوانه شدم.. دیوانگی کردم... برای تو لبا‌س‌های رنگی پوشیدم... زنانگی‌ کردم... موهای فرفری‌ و آشفته‌ات تا گردنت‌‌‌ می‌رسید... سعی نکردیم آراسته باشیم... روی دیوار‌های خانه با هم نقاشی کشیدیم... رقصیدیم.. خندیدیم...‌تو به مدرسه رفتی... با هم به تکالیف مزخرف مدرسه‌ات هم خندیدیم... روی جدول‌های کنار خیابان راه رفتیم... شب‌ها برایت داستان گفتم... شب‌ها‌ برایم داستان‌‌ گفتی... تو با من بوده‌ای دخترکم... تو در من زندگی‌ کرده‌ای...

انگار طعم این روزها برای من‌ آشناترند... انگار از همان اول هم قرار روزگار بر این نبوده و من این بی‌قراری‌ را بلد بوده‌ام... حیرتی‌ نیست... سکوت کرده‌ام... روزها برای بازپس‌گرفتنت بی‌قراری‌ کردم... اشک‌ها ریختم... اشک‌هایم نویدبخش حضور بی‌دریغ تو بودند... شاد شدم از اینهمه تقلا

پناهم... امروز، پیش از ظهر... در خیابان‌های همین روزهای متلاطم آخر سال، درست وقتی که داشتم قدم میزدم خیابان‌ها را، تو را زاییدم...

‏درون وجودم یک حفره ایجاد شده. خبری نیست از چیزی‌. برهوت محض و خالی شدم... از همه‌چیز...

به تو فکر کردم و زمزمه کردم:

مثل گندمای تشنه/ بارون بهارو می‌خوام/ بی‌تو مرگ من یقینه/ تب‌ انتظارو می‌خوام...

/ 0 نظر / 34 بازدید