باید ادامه دهی، نمی‌توانم ادامه دهم... ادامه خواهم داد*...

خواب دیده بودم نیمی از دندان کناری‌ام افتاده توی دهانم... با زبانم بازی میکردم... نگاهش کردم... سفید و سالم ... بدون هیچ نشانه پوسیدگی... بدون هیچ نشانه‌ای از علامت یک دندان ناسالم... سر صبر نگاهش کرده بودم... به جای شکستگی زبان زده بودم.. اما جای شکستگی وجود نداشت... دندان سالم بود... جایی برای این تکه دندان وجود نداشت....

از خواب پریده بودم... با لرزش خفیف درون وجودم که این روزها در من مشغول زندگی کردن شده... مشغول گذران این روزهای بی‌دلیل مهوع... انگار در روزهای نه‌چندان دوری فال قهوه‌ای گرفته باشم و این روزها را به من گوشزد کرده باشد زن فالگیر... که روزهایی از راه خواهد رسید که بی‌دلیل به جان خودت میفتی... که خودت را از درون نابود خواهی کرد... 

خیره به سقف فکر میکنم به چالش پیش رویم... به خودم قول داده بودم که دنبال عقربه‌های ساعت ندوم.. بگذرام زندگیشان را بکنند... بگذرام زندگی‌ام را بکنم... این روزها روح و روانم دارند به من خیانت می‌کنند... دستانشان را حلقه میکنند دور گلویم و دارند من را می‌کشند داخل آن حفره عمیق سیاه بی‌انتها... 

نشسته‌ام به حساب کردن تک‌تک آن پول‌هایی که پای مشاوره و قرص‌های رنگارنگ در تمام این سال‌ها رفت... زن سی‌ساله‌ای که وارد ورطه خودکشی ناخواسته‌ای شده که از سوی روانش درحال انجام است و او که مهارت مقاومت کردن ندارد نشسته است پای تقویم کوچکش و روزهایش را می‌شمارد که احتمال چند سال و چند ماه و چند هفته دیگر که بگذرد، او دیگر خوشحال خواهد بود...

 

*. ساموئل بکت

/ 0 نظر / 38 بازدید