برای بیست و شش تیر خالی!

افتاده در یک مسیر مستقیمی که می داند اول و آخر راهش همین است ... مسیری که پر از فراز و نشیب است و چقدر هم خوب که خطی صاف نیست... انتهایش هم ختم به رؤیایی نه چندان دور است... بارها ترسیم می‌کند لحظه ی لمس آن رؤیا را... بلوغی پشتش نهان است... بعید است بار دیگر فکر کند چه و چطور؟ بیشتر از یک عکس یادگاری می‌ارزد... این را می‌دانم... اینکه شخصیت داستانم را بازی می‌کنم... کسی که هرگز کامل نبوده و نخواهد بود... کسی که قاطع است و یا لااقل میخواهد که باشد... می‌ایستد و مکافاتش را هم می‌کشد... بیست و هشت شمع روشن در مقابل و  با خود فکر می‌کند دارد رها می‌شود از همه چیز...

/ 1 نظر / 22 بازدید
آلبا

:)