دیوار ...   

 

چند سال بعد، عاشق نافرجام صاحب قلب تیر خورده ی دیوار خانه ی روبه رو، که حالا دیگر مرد جاافتاده ای بود با زن و دو دختر و موهای کم پشت و پژو و ...، با یک سطل رنگ، قلب تیر خورده را از روی دیوار، محو کرد ... آن هم با خاکستری مرده ...

چند روز بعد، که آفتاب، روی دیوار افتاده بود، قلب تیر خورده، باز هم از زیر آن همه مردگی، خودنمایی می کرد ...

و حالا امروز، از پنجره که به بیرون نگاه می کنم، نوشته ی سیاهی روی دیوار خانه ی روبه رو، خودش را به چشمانم تحمیل می کند: ما هستیم...

زیر لب می گویم: ما هم هستیم ... این که دیگر جار زدن ندارد ...

... سه لایه فرو می روم در دیوار  تا داستان نیمه تمام را رها نکرده باشم ... هرچند دیگر بوی نا گرفته ...

لینک
یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧ - طرفه