و حالا، زنده ام تا زندگی کنم... |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
یک روز هم لابد می آیم اینجا می نویسم از روزهایی که در حال سپری کردن یکی از همان دوره های خاک گرفته و کشدار زندگی وامانده ام بودم ... که غمگین نبودم ... شاد نبودم ... عصبانی نبودم ... دچار یک حالت خنثای مزخرف تمام نشدنی شده بودم ... کارهای دانشگاه کوفتی مثل همیشه روی هم تلنبار شده بود و من؟! مثل ماموت ها راه می رفتم ... کتاب می خواندم ... فرندز می دیدم ... حرف می زدم .. می خندیدم ... به هیچ خاطره ای چنگ نمی زدم ... و دیوانه وار پیله کرده بودم و زبان می خواندم تا حتمن به خیال خودم دیوانه نشوم! بله! می آیم و می گویم از روزهایی که هیچ چیزی نبود .. هیچ جور خاصی نبود و نبودم ... خالی بودم ... خالی خالی و سخت ... سخت ... سخت دلتنگ... آنقدر که دهانم بسته مانده بود در برابر حجم سنگین تحمیل شده اش بر جانم ...
| لینک | پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ - طرفه |
نگاهی که خیره مانده بر نقطهای از میز روبهرو ... دستی که بلاتکلیف مانده زیر چانه... و کسی که تحمل سنگینی سرش را دیگر ندارد ... و حرف و حرف و حرف... حرفهایی که از حفظی تکتک واژههایش را و تکرار و تکرار و تکرار ... و کسی که سرگیجه گرفته آخر از این همه تکرار... از این روی تکراری زندگی ... از این روال فرود و فرود و فرود و باز هم فرود... و جایی که دیگر آخرین پیچ است و پیچی که آخرش، نادیده هم به رخ میکشد واقعیت حضور سمجش را بر سراسر وجودت... وجود کسی که بلاتکلیفی از دستهایش به چشمان پر از اشکش سرایت کرده و نگاهی که ای کاش از همهچیز و همهکس دزدیده میشد برای همیشه و دلخوشیهای کوچکی که دود میشوند لابهلای نخهای سیگار و بالا میروند و بالا میروند و محو میشوند جایی میان زمین و هوا و خاکسترهای تلنبار شدهای که بلاتکلیف می نشینند بر جاسیگاریها، بر میزها و بر پیشانیهایمان... و واژهها ... واژههایی که همیشه سر بزنگاه کم میآیند... کم آورده شدهاند... که گم میشوند و باز جایی پیدا میشوند که دیگر بودنی نیست ... و جبر ... جبری که دیگر زمانش رسیده دهانت را هم ببندی در برابرش و سکوت کنی ... سکوت کن ... سکوت ... هیس...
که تسلیم شدن، نهایتش الان و اینجا و اکنون نیست... و انتقام، چیزی نیست که از زندگی، ناگرفته بماند و رفته باشی...
و خیابانها و کوچهها و پیادهروها و جدولها و جوبهای فاضلاب پر از موشهای سیاه که هیچچیزش از آنت نیست... و کسی که باز هم راه میرودشان و نفس می کشدشان و زمزمه میکند در فضای بیلیاقتی که تحمیل شده به تک تک سلولهای وجودت و به وضوح دیده میشود تاب تحمل این همه رخوت و سنگینی را ندارد دیگر این روح خسته شده از تکرارهای تلخ حقیقتی که آخر باور کن می دانم سزاوارش نبودهای... نیستی...
و تقاص.. تقاص... تقاص... واژه نفرتانگیزی که میپردازیاش... که احساست... روحت... تمام وجودت می پردازدش برای چیزی که ای کاش در اختیارت هم بود آخر...
فرا رسیده ... زمان آن فرا رسیده که فریاد بکشی بر سر خیابانها و کوچهها و پیادهروها و جدولها و جوبهای فاضلاب پر از موشهای سیاه و موجوداتی که راه نفس کشیدنت را ... بودنت را ... بستهاند... و انکار میکنند زنده بودنت را ... که دیگر کافیاست... که پیرتر از این هم میتوان بود و خندید مگر؟! که سزاوار نیستی ایستادن در ویرانهای را که ویرانهاش کردند برایت و پرتاب شدهای در میان جایی که انتهایی هم ندارد انگار...
و تکرار ... تکرار ... تکرار ... و کسی که خفه میشود در مقابل این همه آرزویی که حق ما بود ... حق نسل ما بود ... و جایی میان زمین و هوا محو شد...
و آرامشی که در هیچکجا نبود ... که انگار این واژه، چیزی به جز توهمات شبانهاش نبوده کسی که تحمل سنگینی سرش را دیگر ندارد ...
رو به خیابانهای لعنتی شهر تلخی که روزی از آنِ تو بوده شاید، در توهمات ذهن جوان و پر از امید روزهای دیر و دورت، نفرت میپراکنی در فضایی متعفن از هوایی که صاحبش نیستی که نفس میکشی و دانه به دانه نظاره میکنی رفتنهای اجباری و تکراری را از راههای اجباری و تکراری ... و صدایت هم درنمیآید... بیندازید لطفا این پرده نمایش را که تکتک لحظههایش را دیگر از حفظم...
نفرین بر جبری که هیچ اختیاری!! نداری در مقابلش و روح تحقیر شده از تجاوزهای سالیان عمرت ... دیگر توان سکوت را هم ندارد ...
نفرین بر داستانهای تکراری و دردهای مشترک متعفن و حفرههای پر از چرک... نفرین بر کرمهای کوچک سیاهی که میلولند در جای جای روح حفره حفره شدهات... نفرین بر ع و دال و الف و لام و ت عدالتی که تنها هجی کردنش را ندیده بیست! گرفتیم در املاهای مدرسه سالهای پرتاب شده در اعماق ذهنمان...
نفرین بر سادهلوحیات که باز هم میگویی شاید بشود... که شاید ... شاید...
دیگر زمان آن رسیده که برای همیشه به خفه شدنت ادامه دهی... که بگذاری کرمهای سیاه و لزج، جشنشان را باشکوه برگزار کنند...
دستهای یخ زدهات را در جیبهایت فرو کن و تنهایی متر کن پیادهروهای ...
و کسی که داغ می گذارد بر پیشانی روحش تا دیگر هیچگاه فراموش نکند که سالهای درازی را از زندگی جا مانده است...
نگاه کن!! صدم ثانیهای از برق اشکهایت، از نگاهت را آویختم بر روی دیوارهای سالنهای نیم دایرهی روحم با سقف های کوتاه و سفیدش... تا همیشه.
| لینک | پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠ - طرفه |
... لبخند تلخ گوشه لبانت، تنها و تنها یک مفهوم دارد ... اینکه بی فایده است ... بیهوده دست و پا نزن و سعی کن تا کامل فرو نرفتهای، بپذیری مسیری را که به سمت آن پرتاب شدهای و پیش میروی ... حتی وقتی پاهایت را محکم میکنی تا ثابت سرجایت بمانی، یکهو نگاه میکنی به پشت سر و می بینی که هیچچیز، هیچچیز باقی نمانده جز رد عمیق کشیده شدن بر مسیری که میدانم در دل میگویی کاش اصلن وجود نداشت ...
بیهوده دست و پا نزن و لطفا لطفا این سکوت کشدار مزخرف را که همه عمر بر روحت تحمیل کردهای بیش از این ادامه نده که از اولین دندانه "س" آن هم تهوع می گیرم ...
بیا و برای یک بار هم شده به خودت بها بده ... که تاوان دادن، درس اول و آخر تمام سالهای زندگی بود و از حفظی تک تک هجاهایش را هم ...
بیا و این بار را از همان راه تکراری نرو ... بگذار سرکش بمانی چون ذاتی که داری ... بیا و این بار چیزی را سرکوب نکن ... چیزی را در اولویت نگذار ... بیا و این بار را با خودت قرار بگذار که بگویی ... که حرف بزنی ... تا فقط گفته باشی ... تا فقط حرفی زده باشی ...
می خواهم همه چیز را بالا بیاورم ... و به غرورم یادآوری کنم که لااقل این یک بار را از من جلو نزند ...
باید یک رازی را بگویم ... به تو ... فقط به تو ... کمی جلوتر بیا: "گند زدی ...".
هرچند... می دانم میدانی ...
حالا بیهوده بخند و روزمرگیهایت را فراموش نکن که میدانم تا غرقشان نشوی، نفست بالا نخواهد آمد... که میبینم تردید، تا گوشهایت بالا آمده و تو باز هم مثل همیشه انقدر به رو به رویت خیره شدهای ... خیره شدهای ... تا به روی خودت نیاورده باشی...
| لینک | پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠ - طرفه |
نوشتن حالم را خوب می کند
نوشتن، بهانه نمیخواست و من، تمام این روزها را به دنبال بهانهای هدر دادم که همیشه با من بود ... که خود من بود ... بایدی که من را، وجودم را به اینجا متصل میکرد، نازک شد ... سست شد ... به مویی بند شد ... اما هنوز هم هست ... و کسی که هنوز هم اینجا را دوست دارد ... که اینجا برایش همان دنجترین خلوت خالی دنیاست ...
- گامهایم را آهسته برمیدارم و احساس سبکی ندارم ... احساس رخوت هم اما ... چیزی در من هست که میخواهم نباشد ... برای نیست شدنش هم کاری نمیکنم... تنها خواستهام نبودنش را ... و موجودی هستم که با جملهای و کلمهای حتی قادرم از موجودات دیگر فرسنگها فاصله بگیرم ...
بله خواننده عزیز! باز هم فصلی نو در راه بود و بحران خفته در جان او، سر به بیداری گرفته بود ... فصل نو، شروع دوباره، و کسی که همواره آغاز کردن برایش به مثابه جان دادن بوده ...
تمامی حواس آدمی، تمامی افکار جا خوش کرده در جان بشر، بوی خاصی دارند ... و طعم خاصی هم ... و شامه او بو حس کرده بود ... بیماری خفته، بویی داشت که این روزها کم و بیش احساس میشد ... بویی شبیه به بوی دندانپزشکی انتهای خیابان حجاب ... یا شاید هم تمام دندانپزشکیهای دنیا ... بویی شبیه به بوی اول مهر ... بوی لباسهای سر تا پا نو ... و کسی که فهمیده چقدر تمام سالهایی که خوب دیده شده، نبوده!... چقدر دیر بوده ... دور بوده ... نمی دانم! چقدر تمام کودکی و نوجوانیاش یک بویی میداده ... یک بویی که آن سالها نبوده ... شامهاش تازه بوی آن سالها را حس میکند ... بویی شبیه به ... نزدیک به ... بوی خاک... کاهگل ... جذاب است میدانم اما طولانی که شود، مثل هرچیز کش آمدهی دیگری سرگیجهآور است و آن هم نه سرگیجه شیرین ... همان کسی که دیگر قهوه را تلخ نمیخواهد ... دیگر نمیداند این سالها و روزها چه بویی میدهند ...
ایمان داشتن، سختترین کار دنیاست ... بوی خطر میدهد ... بوی ا.شکآو.ر دارد... از ایمان داشتن نمیشود چیزی گفت... چیزی نوشت ... چیزی خواند ... چیزی شنید ... ایمان را تنها میشود داشت ... میشود نداشت ... ایمان را با فعل دیگری صرف نکنید ... و او، که ایمان دارد به اینکه آخر چیزی هست ... شاید چیزی شبیه به یک راه ... یک مسیر ... یک فضا ... یک حفره ... که فقط و فقط با یک چیز پُر میشود... مثل یکجور پازل ... از آن هزار تکههایش هم ...
و عرف ... این عرف بدقواره همیشه هم در راستای ایمانت نیست ... هرچند همیشه هم در منافات نیست ... نمی دانم شاید بستگی به ابعاد وجودیات داشته باشد ... یکجور فرضیه ... شبیه فرضیههای هندسه که همیشه برای اثباتشان جان میکندیم ... یکبار یکی از همان فرضیهها را جوری اثبات کرده بود که خندیده بودند اثباتش را توجیهش را منطقش را... خندهشان یک بویی داشت ... بویی شبیه به بوی سیر وقتی خیلی در فضا میپیچید و سرش را منگ میکرد ...
اما باورهایش با یک چیز دیگر هم در فرهنگ لغاتش مترادف بود ... و این، همان نقطه عطف اوج و فرودهای حسی آغازها بود شاید ... میدانی آن کلمه چه بود؟! تضاد.
میدانی؟! درست در انتهاییترین نقطه، همهچیز آغاز میشده همیشه ... بویی شبیه به بوی قهوه وقتی تهوعآور میشود!!
دیگر نچرخ اگر می خواهی با فلسفهات به لجن بکشانیاش ... تنها وقتی بچرخ که برایش جوان نباشی... بچه باشی؛ مثل مرگ.
و حالا، اکنون است و یک آغاز در آستانه ... آغاز فصلی نو، و دیواری به درازای بهانهها و بلندای ترسها ... کاش کسی بیهوا هُلش بدهد ...
| لینک | چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠ - طرفه |
تمرین جسارت میکنم
و شاید هم باید یاد بگیریم که "تا هستم، جهان ارثیه بابامه"* و مدام با خودمان بگوییم ... و شاید باید کاری کرد در آستانه ورود به 25 سالگی و یا هر چند سالگی دیگر ... و این حق ماست ... حق من .. و من، کاری کردم ... بعد از مدتها، برای خودم ... و من، تمرین بودن می کنم ...
"در راه بازگشت به شهر، موهایم را از ته ماشین کردم... دلم میخواست چیزی از وجودم را بکَنم بریزم دور... یکجور انتقامِ آیینی... ما زنها رسم خوبی داریم. زمانه که سخت میگیرد، شروع میکنیم به کوتاه کردن... ناخنها، موها، حرفها، رابطهها..."/ خاطرات خانهی ییلاقی / ویرجینیا وولف
* حسین پناهی
| لینک | یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠ - طرفه |
چرکنویسهایم (6)
پیشنویس: برای فرداها چیزی برای نوشتن ندارم ... کلمات را حرام نمیکنم ... حیفند... و من، که اینجا را بدون هیچچیز دوست دارم ... همینطور ساکت و نیمهتاریک... کاش یاد میگرفتم که تکرار نشوم هر بار و هر بار ... و باز ... بلد نیستم اما ... شاید هم یاد گرفتم ... کسی چهمیداند؟ شاید شروع شدم ...
از چرکنویسهای خاکگرفتهام ... متاثر از یک بوس کوچولو (بهمن فرمانآرا):
من تا به حال نویسنده نبودهام ... تا به حال ژنو نرفتهام ... نا به حال پنیر سوئیسی نخوردهام ... من تا به حال هیچ آپارتمان کوچکی برای خودم نداشتهام ... که تاره پنجرهاش هم رو به یک پارک کوچک باز شود ... من تا به حال فرزند نداشتهام... تا پارچه سیاه روی بلندترین درخت پارک کوچک جلوی خانهام را به سرگردانی و حیرانی او ربط دهم ... من هیچگاه 38 هم سال عمر نکردهام! من نمیدانم 38 سال خارج از کشورم زندگی کردن یعنی چه؟! ... من هیچگاه مَرد نبودهام ... هیچوقت هم زن داشتهام ... اما نمیدانم چرا میدانم که وقتی یک مرد در آغوش زنش برای مرگ معشوقش گریه میکنه یعنی چه ... نمیدانم چرا ... اما میدانم که 38 سال ننوشتن و باز هم ماندن یعنی چه ... نمیدانم چرا اما میدانم که وقتی کمر یک قناری درد میگیرد یعنی چه ... من هیچگاه نوه نداشتهام ... اما نمیدانم چرا همه اینها را میدانم یعنی چه ... و مرگ فرزند را ... و جغرافی بدی داشتن را ... نه! من هیچکدام اینها را نمیدانم ...
پ.ن. کتابها و کاغذها را جمع میکنم ... میز خلوت میشود ... من، خودم میشوم ... سلام!
| لینک | یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ - طرفه |
کلیدسازها را دوست داشته باشیم...
"تضاد... تضاد... تضاد... سرم را بالا میگیرم تا نفس تازه کنم... نفسم بالا میآید اما میدانم که چند بار دیگر بیشتر فرصت ندارم... ابهام... ابهام... ابهام... و تویی که هستی... که راضی شدهای به اینکه دیگر نقشه کشتن کسی را در فکرت نمیکشی آن هم درست لحظهای که با چشمان و صورت بیحرکتت خیره نگاهش میکنی و سعی میکنی انقدر با صدای بلند فکر کنی تا صدای جملات بیسر و تهی که پشت هم ردیف میکند، نشنوی... و تو، دلخوشی به سکوت جاری شده در فضای روحت... و میخواهی این روزها به آهنگها گوش کنی تا فقط گوش کرده باشی... و با واژه به واژهشان به یاد هیچکس نیفتی... میخواهی هیچکس نباشد... کسی تو را نخواهد... میخواهی بگذارند به حال خودت قلبت گاهی تند و گاهی کند بزند... و به درک که اینها هیچکدام عادی نیست... و مگر چه اشکالی دارد پا بگذاری روی چیزهایی که همه روی طاغچههایشان گذاشتهاند؟! من برای یک چیزهایی ساخته نشدهام... در من نمیگنجند... رهایم کنید... میخواهم روی تمام تردیدهای عالم خط بکشم که حتی از ادای این واژه هم خستهام..."
... جملاتش را که روی کاعذ ردیف کرد، قلم را که کنار کاغذها گذاشت، از بالا به خطوط نوشته شده بر روی کاغذ نگاه کرد، به قسمتهایی از برخی واژهها که برای حک کردنشان، جوهر بیشتری را با فشار دست وارد کرده بود و خیسیشان برق میزد... با آخرین کلید باقی مانده، درِ تنها اتاقش را قفل کرد و کاغذ را به دور آن مچاله کرد... از پنجره، رودخانه آرام آن طرف خانه را نشانه گرفت و کاغذ را به طرفش پرتاب کرد... کاغذ مچاله شده، در هوا چرخ خورد و روی زمین، کمی جلوتر از پنجره افتاد... رهگذری با پا ضربهای به آن زد و از آنجا دور شد... و او، با خود فکر کرد که فردا حتما اخراج خواهد شد... و دیگر پولی برایش نمانده تا به کلیدساز بپردازد...
| لینک | جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ - طرفه |
چیزی شبیه زنبق آبی!!!
گاهی برای تحمیل یک فضای برگرفته از یک عقیده، یک فرهنگ، ملیت و ... ، میتوان از وجود یک کتاب با عنوانی بارز و مشخص بر روی میز تحریر، از پخش یک آهنگ در پس زمینه، از پوسترها و عکسهای نصب شده بر دیوار اتاق فردی که خلق میشود، وام گرفت... گاهی برای تحمیل عدم وابستگی عقیدتی، سیاسی، و یا حتی ملی فردی که خلق میشود، میتوان از تاکید و به رخ کشیدن میز تحریری خالی از کتابی با عنوان مشخص، دیوارهایی خالی از تصاویر خاص و فضایی غرق شده در یک سکوت محض، وام گرفت... و یا درنهایت، برای باز هم "تحمیل" عادی بودن همهچیز، میتوان از پخش نوایی نوستالژیک برای اکثریت قریب به اتفاق تمام اقشار طبقه متوسطی تمام جوامع، وام گرفت...
گاهی برای تحمیل سردرگمی و معلق بودن فرد خلق شده، میتوان از ملغمهای از تمام اینها وام گرفت... گاهی هم میتوان بدون تاکید و بزرگنمایی، تنها دید و عبور کرد از هرج و مرج فضایی که فرد خلق شده در آن قرار گرفته... در فضای پر از تضاد، قدم زد و تمام نشانهها را تنها نگاه کرد و چیزی نگفت و قضاوتی نکرد... در گوشهای از فضای پر از تضاد فرد خلق شده، پنهان شد و به نظاره نشست فردی برخاسته از درونیترین، مبهمترین و البته خطرناکترین زوایای درونی را... که این روزها را ناشیانه در آرامشی برخاسته از تهنشین شدن، "تهنشین شدن" و نه حل شدن تمام تضادها، خشمها، سوالها و ... ، سپری میکند... و آگاهنه عبور میکند از تلنگری حتمی که تمام تهنشین شدهها را خواهد رقصاند... و این، انتخاب خالق این کلمات است...
فردی خزیده بر روی کاناپهای بزرگ و نرم... با سیگاری روشن در بین انگشتان، و چشمانی مابین خواب و بیداری، خیره شده به نقطهای خالی از هیاهو... بیاعتنا به افکار کشدار تحمیل شده بر روح به نام باورها، شاید خسته از پرسه زدنها و چرخ زدنها و چرخ زدنهای اجباری در میان آدمها، کلمات و چه و چه...، نوایی را با تمام ذرات تهنشین شده ی درونیاش میشنود که ماهها بود جرئت شنیدنش را نداشت... و تصمیم دارد پس از دود شدن آخرین سیگارش، چشمانش را برای مدت نامعلومی ببندد... و عقربههای زمان را هم برای مدت نامعلومی به خلاء واگذارد... خلاء!! جایی که تعلیق در آن از ترسناکترینهاست... جایی که نمی تون گفت کجاست... جایی که هیچکجا نیست...
نشئگی لذتبخشی است... نشئگی برخاسته از جایی که که نمی دانی کجاست... و تو، داوطلبانه، تسلیم می شوی در مقابل دستانی نامرئی، که دست و پای روح تو را به تخت می بندد و به زور، آرامش را بر رگان روانت، تزریق میکند... در جایی مابین زمین و هوای فضایی که نمیدانی کجاست، که زمان در آن معنایی ندارد... که عقربهای نیست. مایعی نامرئی را به درونیترین، مبهمترین و البته خطرناکترین زوایای درونیات، وارد میکند که رسالتش، بستن وزنهای به پای تکتک تضادها، خشمها، سوالها و ...، و وادار کردنشان به تهنشین شدن است...
انتخاب خالق این کلمات، فردی است که از این آرامش تحمیلی، سرشار از لذت است... که عقربههای زمانش، مفهومی تصنعی ندارند... که لبخند میزند... که نفس عمیق میکشد... به قرارهای دوستانهاش دیر میرسد... با صدای بلند میخندد... و از دیدن گوجه سبز، غرق در لذت میشود...
| لینک | شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ - طرفه |
و او، سرانجام، سرش را بلند کرد و آسمان را دید ... ظاهراً مرد کبوترباز محله، کبوترهایش را هوا کرده بود که این همه، لابهلای ابرها چرخ میزدند برای خودشان ... فردی که من خالقش بودهام، دوران نقاهت آخرین حمله بیماری روحی خود را سپری میکند و اگر اوضاع، همینگونه پیش برود، همینروزها دوباره لبخند هم خواهد زد ... و دیگر این روزها به فکر هیچ چیز نیست ... نگران کارهای ناکردهاش نیست ... و به تمام آدمها اجازه داده تا دوستش داشته باشند یا دوستش نداشته باشند ... و او، سرانجام، یک شب خواهد خوابید و یک روز صبح، با صدای زنگ، به لرزه نخواهد افتاد ... و او سرانجام یک روز صبح، خود را در آینه خواهد دید ... فردی که من خالقش بودهام، روزی از همین روزها مرا خلق خواهد کرد ... و آن روز، آنقدرها هم دور نخواهد بود ... میدانم ... که او دیگر پلک چشمش هم نمیزند ... و تازه به آدمها اجازه داده که دوستش داشته باشند یا دوستش نداشته باشند ... و حالا، چند روزی میگذرد از آن بعد از ظهری که روی جدول کنار خیابان نشست و با صدای بلند گفت: با تک تک سلولهای وجودم از تمامتان نفرت دارم ...
| لینک | چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ - طرفه |

