و حالا، مدتی هست که تلنگر زده شده...

لینک
شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ - طرفه

       

راهم را کشیدم و رفتم... راهم را کشیدم و رفتم  احتمالن چون کار دیگری بلد نبودم... زخمی بودم و رفته بودم و از رفتنم رد خونی باقی مانده بود... عمیق... سرخ...

لینک
دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ - طرفه

   اتفاق افتاد؟   

من او را کشته بودم و او حالا دیگر واقعن مرده بود و چند روزی می شد که جنازه اش مانده بود روی دستم... جنازه اش باد نکرده بود... بو نگرفته بود... جنازه اش، جنازه ای مانده بود شبیه کسی که چند روزی می شود خوابیده... و این چیزی بود که ترسانده بود مرا... شب ها، تکیه می دادم به دیوار و سیگاری روشن می کردم و زل می زدم به هیبت مبهم زیر پتو که تکان نمی خورد و هیچ فکری... عملن هیچ فکری در سرم نمی آمد... تصمیم داشتم هیچ تصمیمی نداشته باشم... که آخر مگر چه کار می توان کرد با جنازه ی کسی که اشتباهی بوده و حالا هم اشتباهی مانده بود روی دستم...

... عرق سردی سر تا پای وجودم را پوشانده بود... حالت تهوع داشتم و همه چیز بو می داد... بوی مردگی و پوسیدگی می آمد از سراسر همه جا و همه کس و من حالت تهوع داشتم و ایستاده بودم بالای سرش و او سنگینی وجود مرا احساس نمیکرد یا احساس کرده بود و به روی خودش نمی آورد... نمی دانم! احمق... باید واکنش نشان می داد... واکنش نشان ندادنش داشت بدجوری حالم را به بهم می زد... مخصوصن سر و صدا کردم... سرش را از روی کاغذهای لعنتی اش برداشت آخر و به صدای زجرآور کشیده شدن مداد بر روی کاغذهایش خاتمه داد... سرش را بلند کرد و چرخید و زل زد توی چشم هایم... غریبه بود... نمی شناختمش... واپسین کور سوی مانده در ته جانم هم بیرون آمد... خودم را باخته بودم... می خواستم بنشینم لبه ی تخت تک نفره ی فلزی اش روی تشک کهنه و شل و ول که به زری میزد و دیگر تا آخر عمر بلند نشوم... خودم را باخته بودم و او نباید این را می دانست... هیچکس نباید می دانست... اما او فهمیده بود و همین دلیل قانع کننده ای بود برای آن که دیگر هیچ وقت آن لبخند کریه محو روی لب ها را نبینم... دیگر خیلی دیر شده بود برای آن که فکر کنم آن جا چه غلطی می کردم... فلاکت از سر و روی خانه می بارید و من باید تمامش می کردم... تمام می کردم بوی گندی را که فرا گرفته بود همه جا را و آنجا را و نمی دانم چرا اما او، نقطه ی آغاز بود... 
آغاز را تمام کردم و نشستم... چقدر گذشت؟ نمی دانم... چند ساعت... چند روز... چه اهمیتی داشت؟
باید می نوشتم... به چیزی جدی تر از خودکار و کاغذ احتیاج داشتم... به یک وسیله ی جدی و تلخ... باید به گزارش قتلم رسمیت می دادم... ماشین تحریر کرایه کردم: 
.
.
.
نه! نماندم... 

لینک
شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ - طرفه

   هذیان های یک قتل...   

قتل اتفاق افتاده و کلمات هنوز چیده نشده... 

لینک
دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ - طرفه

       

زن دایی چند ثانیه مستاصل نگاهم کرد... چشمانش گشاد شد... تنگ شد... مردمک چشمهایش چرخید اینطرف... آنطرف... برگشت روی چشمانم... دنبال واژه گشت... گشت... گشت... پیدا نشد... و در نهایت یک لبخند تحویلم داد... یک لبخند از جنس لبخندیکه با چسب روی لبهایم چسبانده بودم...

لینک
دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ - طرفه

       

دست گذاشت روی شانه ی یکی از خانم های مجلس که گرم صحبت با کنار دستی بود. زن که برگشت سمت ما گفت" ایشون هم زن داییم هستن". زن دایی خانم چاقی بود با کت و دامن کرم رنگ چسبان که روسری را روی شینیون موها به طرز عجیبی جلوکشیده بود و یک حجم غریبی روی سر درست شده بود که با پارچه ای پوشیده شده. دست زیر چانه لبخند احمقانه ای زدم و سری تکان دادم که گفت: دختر ما که رئیس بانک شده. شما چه؟ و من که با همان لبخند احمقانه خیره نگاهش میکردم جواب دادم: هیچی...

لینک
یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ - طرفه

       

خواب دیدم خودم را با لباس عروس ... بلند و سیاه... سیاه... سیاه بود و من آشفته بودم و ترسیده بودم و چقدر اصرار داشتند همه که لباس عروس سیاه ... سیاه ... هیچ ایرادی ندارد و من کلافه بودم و می خواستم دهان ها را یک به یک از صورت ها جدا کنم و اصرارشان بود شاید که تردید می آورد به سرتاسر وجودم و من ترسیده بودم و من عروس بودم... عروسی با لباس سیاه... سیاه و همه چیز رقت بار بود و الان که فکر می کنم می بینم ما در خانه کودکی هایم بودیم با همان شیشه های بلند و همان درها و همه چیز همان بود و همه همان بودند و من تنها من بودم با لباس عروس بلند و سیاه ... سیاه .... که نبودم همان... چقدر همه چیز رقت انگیز شده بود همه چیز و من از همه بیشتر با آن لباس عروس بلند سیاه ... سیاه... آخرش؟ همه چیز را به هم ریختم و رفتم... ترسیده بودم با آن لباس عروس سیاه ... همه چیز را به هم ریختم و رفتم و با من آمد آن لباس عروس سیاه ... سیاه بود و چقدر خوب که یک وقت هایی بیداری هست.... 

لینک
جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱ - طرفه

   نمی مانم ... نمان   

 خشم‌های ماندگار ... نرفتنی ... انکار نکن قاطعیت حضورشان را ... چقدر طول کشید تا یاد بگیرم بپذیرم پذیرفتنی‌ها را؟ چند سال؟ چقدر گفتم و زندگی کردم کنار نمی‌آیم‌ها را؟ کنار آمدم آخر؟ کنار آمدند با من؟ نمی‌دانم‌هایم را قاب می‌گیرم می‌گذارم جایی گوشه‌ای کناری... چند وقت یک بار خاکشان را می‌گیرم فقط... حضورشان رسمیت دارد در بودن‌های کج‌دار و مریض و گاه و بی‌گاه و پیوسته‌ی روزهای زندگی‌ام آنقدر که به دیواری جایی آویخته نشوند... این هم یک‌جور مقاومت محسوب می‌شود حتمن! نمی‌دانم‌هایی که بالا رفته‌اند از گوشه‌ و کنار همه چیزم و مگر چه اهمیتی دارد؟ ببینم با نبینم... بگویم یا نگویم... من که می‌دانم هستند و آن‌ها هم که از هست بودن من هست شده‌اند... همزیستی مسالمت‌آمیز که می‌گویند همین است دیگر... قوانین زندگی که نه! جزئی از زندگی‌ام... دیگر اطمینان دارم یک جای کار ایراد دارد. مثل دانش‌آموزی که صدای زنگ مدرسه را شنیده و هنوز راه دارد تا رسیدنش احساس جاماندگی دارم...
نمی‌دانم ها را چال نمی‌کنم. می‌ترسم... اگر سبز شدند چه؟ با درختشان چه کنم؟ می‌دانم جا مانده‌ام... چطور و چرایش که دیگر مهم نیست... مهم‌ها چه شدند؟ جاماندند؟ جا مانده بودند که داشتمشان... حتمن عبور کردند و رفتند از کنارم و من، منِ آدمِ همیشه تاخیر ایستادم و نگاه کردم... یادم نمانده... خیلی چیزها یادم نمانده ... در عوض نفس عمیق اول پائیز یادم مانده در عوض خیلی چیزهای دیگر یادم مانده... همه را بلدم... تک به تک... لحظه به لحظه... واژه به واژه... این هم یک سبکی از زندگی است لابد... بگذار نامی نداشته باشد بی‌اسمی بیشتر به حال و روزش سازگار است... چیزی لعنتی‌تر از واقعیت نمی‌دانم... کاش همراه بقیه رفته بود و جا گذاشته بود مرا همین‌جا... تنها پیش تو... برای تو می‌گویم ترسیده‌ام... چطور این همه وقت هدر شد؟! پس من حواسم کجا بود؟ بیا دیگر از حق، هیچ حرفی نزنیم...

لینک
چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ - طرفه

       

انگار همراه کاروانی بودم و یک جا میان راه من را جا گذاشته و رفته ... چنین احساسی دارم ... انگار از چیزی جا مانده ام ...

لینک
دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠ - طرفه

   یادم هست...   

امانِ آدمی را می بُرد گاهی یادی که کمرنگ است و ماندگار... جاخوش کرده و نرفتنی... که اگر بنایش به رفتن بود، ناگهانی بود... رفتن ها لحظه ای اتفاق می افتند... یک آن نگاه می کنی و می بینی تمام شد ... نبوده انگار هرگز ... دود می شود ... نیست شدنش را می بینی و تمام می شود... کمرنگ ها اما خطرناکند... "آنی" ندارند... روحت را آهسته آهسته می جوند و تو دانسته تن می دهی به یک مرگ کشدار و تدریجی در بازه ای نامشخص از زمانی که انگار ابدی شده است دیگر ... شاید هم ثابت مانده و تکان نمی خورد از جایش... کمرنگ ها خطرناکند ... خطر ماندگاری دارند... ماندگارها ویران می کنند... بوی غریبگی دارند... کمرنگ ها اجتناب نمی دانند... وزن دارند... حکاکی می کنند رد عمیقشان را بر روحت... و تو، در آن زمان که ثانیه ای طول کشید، بله! خود تو صاحب لبخند آخر... به همان کمرنگی و بی رمقی لبخندت در آن ثانیه تمام نشدنی، ماندگار شده ای برایم...

هفت ساله شدی امروز رسم فراموش نشدنی نانوشته ام ... هفت سالگی ات مبارک... 

لینک
شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ - طرفه