اگر میشد رد پایی بجا گذاشت، تنها می آمدم و قدم زنان از میان کلماتم عبور می کردم. سبک ... بی آنکه گردی بلندی شود... 

لینک
دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٦ - طرفه

   با این لباس های نپوشیده چه کنم؟   

داشت قدم میزد که چشمش افتاد به مانتوی پشت ویترین و از فکر پوشیدنش خنک شد...

رفت داخل مغازه و یک سایز گل و گشاد انتخاب کرد، کمی جلوی آینه ایستاد و نگاهش کرد و به فروشنده گفت این را برمیدارم..

مرد فروشنده نگاهی به سر تا پایش انداخت و گفت برایت بزرگ است

گفت میدانم

مرد فروشنده گفت دیگر با این حال از خانه بیرون نیا!

لینک
یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤ - طرفه

   برای بیست و شش تیر خالی!   

افتاده در یک مسیر مستقیمی که می داند اول و آخر راهش همین است ... مسیری که پر از فراز و نشیب است و چقدر هم خوب که خطی صاف نیست... انتهایش هم ختم به رؤیایی نه چندان دور است... بارها ترسیم می‌کند لحظه ی لمس آن رؤیا را... بلوغی پشتش نهان است... بعید است بار دیگر فکر کند چه و چطور؟ بیشتر از یک عکس یادگاری می‌ارزد... این را می‌دانم... اینکه شخصیت داستانم را بازی می‌کنم... کسی که هرگز کامل نبوده و نخواهد بود... کسی که قاطع است و یا لااقل میخواهد که باشد... می‌ایستد و مکافاتش را هم می‌کشد... بیست و هشت شمع روشن در مقابل و  با خود فکر می‌کند دارد رها می‌شود از همه چیز...

لینک
جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤ - طرفه

   انکار تو ام...   

و من جا ماندم...

بزگراه های شهرش را که با بیهودگی و بی هدفی رانده بود تا فرار کرده باشد از ملاقاتی که شاید سوق می‌داد او را به سمت و جهتی خوب یا بد ... با خودش فکر کرد که جا مانده ... 

آدم ماندن نبودن مهم نیست ... شاید قسمت خاکستری اش این باشد که ماندن باتلاقی دارد که هر از چند گاهی گیر می اندازد تمام آنچه که بویی از نبودن دارد ... آدم ها تله اند ... شغل ها ... درس و کلاس و دانشگاه ... همه حقه اند ... حقه ای که بند کنند پاهای بیقراری که رنگ نماندن دارند ... همه شان تمام می‌شوند و آخر نگاه می کنی که تو مانده ای و یک مشت حقه ی کهنه شده که دیگر دلت را خوش نمی‌کنند ... در خلسه ات دست و پا می‌زنی ... بی دلیل گریه ‌میکنی وو روزها را به باد می‌دهی ... مثل معتادی که منتظر است ... باید کلک دیگری پیدا کند ... مثل پنج دقیقه بیشتر خوابیدن صبح ها ... می‌دانی بار دیگر که چشم‌هایت را باز کنی یک ساعت گذشته است و باز به خودت می‌گویی فقط پنج دقیقه ...

گاهی جایت را پیدا نمی‌کنی ... این یک جمله ی خبری ساده است ... آواری پشتش پنهان دارد ... آوراش خراب می‌شود بر سرت ... آواراش سنگین است ... زیر بار سنگینی اش تا می‌شوی .. نفس کم می‌آوری ... تقلایی ندارد ... زورت نمی‌رسد ... می‌مانی... تمام.

لینک
یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ - طرفه

   آشوبم...   

بیشتر از هر وقت دیگری در قعر بیهودگی دست و پا می زنم ... بوی آشنای دلهره آوری از فاصله ی نه چندادن دور به مشام می رسد و وادار شده ام به استشمام و مرورش ... مرور همین روزهای سال گذشته ... همین روزهای دو سال گذشته و .... 

و حافظه ی لعنتی ام که بهتر از هر زمانی دارد جزئیات تلخ و شیرینم را ردیف می کند و حواسی که گوشم را می پیچاند که مراقب این روزهایت باش دخترک... حالا که شیرینی طعم اطمینان از حضور را داری دیگر چرا؟ جوابی ندارم ... تلخم و عمیقا بیهوده ...

لینک
دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٤ - طرفه

       

ما یادمان هست... فقط خانوادگی عادت ندارم چیزی را به روی خودمان بیاوریم!

به احترام صدای نفس های آن عصر چهارشنبه سکوت می کنم ... به احترام آن تی شرت و شلواری که هنوز به یاد دارم ... به احترام لبخندت... می دانم که دانسته بودی آن مگوی تا همیشه را ... حالا آرام بگیر بخواب...

لینک
پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۳ - طرفه

   در انتهای حافظه، در باز بود اما بسیار دور بود...‎   

بخشی از یک نامه محرمانه!

من، یک پنجشنبه لعنتی در زندگی‌ام دارم... یک پنجشنبه سرخوشانه‌ی دوران نوجوانی که درست زمان پخش صدای اذان ظهر از بلندگوهای دبیرستان، همان زمان که گوشه‌ی سمت چپ نیمکت آخر ردیف وسط کلاس هندسه شسته بود دخترک، زندگی، چیزی از وجودش را کند و برای همیشه با خود برد... و او ماند و یک حفره بزرگ جایی حوالی روح‌اش که دیگر هرگز... هرگز... با هیچ‌چیز دیگری پر نشد...

آدم‌ها اما «عادت» می‌کنند... خیلی ساده‌تر از آن‌ که در باورشان هم بگنجد، به طرز بی‌رحمانه‌ای تنها «عادت» می‌کنند... به درد... به اینکه با حفره‌ای بزرگ در جانشان به زندگی ادامه بدهند...

من فکر می‌کنم آدم‌ها گاهی ناچار به «کورتاژ» می‌شوند... انگار جزوی از تقدیرشان باشد... کاری با خیلی چیزهای دیگر هم ندارد... آدم‌ها گاهی ناچارند عواطفشان را در یک سانحه با درد و خون‌ریزی زیاد «سقط» کنند...

بعدتر، آن‌ها می‌مانند و چهره‌ای رنگ‌پریده و ضعیف از خون‌ریزی که باز هم خودشان را در آینه «نگاه» می‌کنند...

شاید مورایانه‌ای که در روح ما جا مانده و دارد مانند خوره از درون پوک می‌کند تمام استخوان‌بندی‌های عاطفیمان را همین باشد که تقریبا همیشه جریان‌های بیرونی، سریع‌تر از احساساتمان دارد خلاف جریان آرمان‌گرایی‌های ذاتی‌مان ما را ناچار به سقط می‌کند...

من، هیچ‌‌گاه با درد بیگانه نبوده‌ام... چرایش را نمی‌دانم... اما این احساس با من به دنیا آمده باشد انگار... غم به من رخوت عجیبی می‌دهد و من از آن لذت مازوخیسم‌وار ترسناکی می‌برم!

آن روز که لابه‌لای اشک‌هایم لبخند می‌زدم اما حالا غریبی بود... احساس می‌کردم یک عده قلچماق که زورشان حتما خیلی از من بیشتر است در یک کوچه‌ی خلوت تاریک، تنهایی سر راهم سبز شده‌اند و تا توان داشته‌اند مرا کتک زده‌اند و بعد هم به حال خود رها شده‌ام... «کتک خورده» بودم و تمام حالم را هم با همین دو کلمه می‌توانستم بیان کنم. مشامم از بوی غریبی پر شده بود و دهانم طعم خون می‌داد و  آرزو می‌کردم که ای کاش بتوانم توی یکی از جوب‌های خیابان انقلاب، تا جان دارم خون بالا بیاورم و بعد هم همان‌جا بیفتم و تمام...

من اما همیشه تأخیر داشته‌ام! من هیچ‌گاه نتوانستم زمان‌بندی روحم را با حوادث زندگی‌ام تنظیم کنم... من همیشه وقتی «آخ» گفته‌ام که خیلی دیر شده بود...

دلم می‌خواهد این فیلم را به عقب برگردانم... خون ریخته شده بر آسفالت آن کوچه خلوت تاریک را پاک کنم و از جایم بلند شوم... برگردم به جایی که «خانه ما» بود... روی همان مبل‌ها، پشت به قایقی که مال من بود بنشینم و رها از همه چیز و همه جا شربت گل سرخم را سر بکشم... کاش می‌توانستم.. کاش! من اما یک پنجشنه و یک شنبه لعنتی در زندگی‌ام دارم...

*. یدالله رویایی

لینک
یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳ - طرفه

   We have to go back   

او دارد محو می شود... دارد لابه‌لای هجوم همه چیز محو می شود... آهسته و کُشنده...

لینک
شنبه ۸ آذر ۱۳٩۳ - طرفه

   باید شال قرمزم را پیدا کنم...   

آن جمعه شب پاییزی که جنازه ی دو پای یخ کرده اش را سوار ماشین کرده بود تا خودش را  برساند به جایی که نامش خانه بود... همان شبی که تمام روزش با موهای چرب و حمام نرفته و صورت رنگ پریده توی بیمارستان گذرانده بود و تمام ظرفیت های روحی اش را به کار گرفته بود تا با خوش رویی هر چند ثانیه یک بار تخت مردک غریبه ای که ظاهرن باید آشناتر از هر آشنایی باشد اما نبود... را بالا و پایین ببرد... روی تخت خالی کناری دراز کشیده بود و سعی کرده بود به تصویر برفکی تلویزیون کوچک بیمارستان نگاه کند... تلویزیون داشت برنامه ترافیک خیابان های به درد نخور شهرش را نشان میداد... و او دراز کشیده روی تخت کناری داشت حسرت تک تک آدم های مانده در ترافیک را میخورد... که چقدر خوشبختند... همان شب جمعه ی پاییزی که تمام روزش در و دیوارهای خاکستری بیمارستان او را خورده بود ... چقدر تا ان روز خاکستری یک رنگ معمولی بود اما آن روز به نظرش مرده می آمد... دلش رنگ میخواست ... پوست تنش آفتاب میخواست... آفتاب همان خیابان هایی که آزارش داده بودند تا پیش از آن روز... و بعد از آن روز... مردک چشم چران خیابان باریک و خالی بیمارستان را نادیده گرفته بود و خودش را به داخل ماشین رسانده بود و تمام مسیر را اشک ریخته بود تا جایی که نامش خانه بود... دلش به حال خودش سوخته بود... جنازه ی بینوای غمگینش را روی دو دست برده بود تا جایی که نامش خانه بود... همان جمعه ی پاییزی که انگار یک عمر از آن فاصله گرفته... جایی همان نزدیکیها دارد تمام سنگینی اش را بر شانه های خسته ی بیست و چند ساله اش تحمیل میکند ... و او، بینوای سیاه پوشی است که از آن رهایی ندارد انگار... لعنت به آن شب جمعه ی پاییزی... لعنت به تمام جمعه های پاییزی تمام بیمارستان های خاکستری این شهر بدون رنگ...

لینک
جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳ - طرفه

   امان از رفته بودنت...   

هنوز فکر می کردم سر پا هستم... هنوز بود آن روز ها و آن سیلی جانانه را نخورده بودم از زندگی... یکی از همان روزهای آخر تابستانی بود... خوب یادم هست... یادبود گرفته بودم با ضبط آیوای کوچکم ... امان از ضبط آی وای کوچکم... چه روزهایی را گذراندم بعدها با همان... یکی از کاست های فرهاد را گذاشته بود و مراسم کوچکش را داشت برپا میکرد... یادت هست؟ رفته بودی باغچه ی کوچکمان را آب بدهی... راستی چرا دیگر باغچه ی کوچکمان باغچه نشد بعد از این که خانه ی قدیمی را خراب کردیم؟ انگار خیلی چیزها زیر آوار آن کلنگ ها جا ماند... حسرتی ندارم از آن روزها و از دست داده ها... تو را از دست دادیم اما بعد از آن روزها... بعدها خیلی چیزهای مهم تر از دست رفت.. انقدر مهم  و زیاد که دیگر کسی به آوای آن کلنگ ها و ویرانی اش فکر نکرد... باغچه را آب داده بودی و صدای فرهاد می آمد از ضبط آی وای کوچک دخترک نوجوانی که داشت سعی میکرد تفاوت های آغشته با سرشتش را... هنوز نمیدانست که سعی کردن ندارد... عجین است... نشسته بودی لب باغچه و گفتی صدایش را بلند تر کن.. صدایش را بلند کردم و با هم گوش دادیم... تو همیشه ساکت بودی ... من تمام حواسم به تو بود تمام مدت... که مبادا گوش ندهی... گفتن ندارد... به همین اولین شب های پاییزی قسم... که یک لبخند هم کفایت می کند برای فرونشستن ها... هرچند میدانم دیگر کاری از دستت ساخته نیست... همین که بخشیده باشی سرکشی هایم را کافی است... بعد تر باز هم برایت می نویسم...

راستی یادم رفت بگویم... باغچه ی مان بعد از تو دیگر هیچ وقت باغچه نشد...

لینک
جمعه ٤ مهر ۱۳٩۳ - طرفه