اولین تار موی سفید، رؤیت شد... 

لینک
سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳٩٥ - طرفه

   29   

مثلا اینکه من بلد نیستم نت های آهنگ امشبم را اینجا تایپ کنم. اما حال خوش سبکی دارم... یکجور سرخوشی ملایم ... دلم برای ایده های نوشتنم تنگ است... برای بوی آغوش عزیزم... برای چیزهایی که ندارم یا دیگر ندارم ... اما یک آرامش عجیبی در جانم نشسته... 

لینک
شنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٥ - طرفه

   برسد به دست فرزند نداشته ام   

دارم فکر میکنم چمدانم را ببندم و این بار تنهایی راهی شوم... از تو چه پنهان در آن وادی هایی پرتاب شده ام که نا و رمق حرف زدنم نیست ... دلم کسی را نمیخواهد ... دل وامانده ام برای کسی تنگ هم نمیشود ... دلم میخواهد کسی با من حرف نزند ... کسی من را نخواهد ... کسی نگران من نشود ... باید جمع کنم و بروم و این بار تنهای تنها ... باید دور شوم از خودم فاصله بگیرم از همه چیز بگذارم همه را همین جا و بروم ...

بازمیگردم و سرم را می اندازم پایین و یکراست می آیم همین جا و برایت میگویم از روزهایی که نبودم ... 

منتظرم می مانی .... می دانم

لینک
سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٥ - طرفه

   که دل نازک او مایل افسانه کیست؟   

همان موقع هم که داشتند روزهای پاییزی ام می گذشتند، فهمیده بودم که از پاییزم چیز زیادی نخواهم فهمید! خاصیت یک ایامی هم همین باشد شاید! حالا که روزها بوی تو را دارند باز و تمام بهارها هم که لعنتی هستند و فصل تابستان هم که زیادی روشن است، باید بگذرانم در انتظار پاییز تا نفس عمیق که میکشم چشم هایم را ببندم و ندید بگویم که آخر آمد... از طولانی بودن این جاده ای که انتهایش از اینجا نقطه ای هم نیست، شکایتی ندارم... شاید هم پذیرفته باشمش حتی... تا اینکه به آخر رسید و پرتاب شدم وسط زمستانی که سوزی نداشت... من بودم و کاموای سبز و کاموای نارنجی که دانه به دانه و رج به رج قد کشیدند و حالا دیگر ندارمشان... 

از هرچه کشمکش بود و شد و گذشت خسته ام... گوشه ی نیمه دنجم تکراری است... رنگ هایش را عوض کردم ... تاثیری نداشت اما... باز هم دوستش ندارم... از تو چه پنهان دیگر دلم را زده ... من خیلی وقت است که جا مانده ام و دیگر نباید باشم در اینجایی که باز زانوهایم را بغل کرده ام و پناه برده ام به کنجش... دیگر کاری به بازیِ چند سال است که ندارمت و سال دیگر چه و سال پیش کجا ندارم... همه چیز به طرز غریبی بوی نا گرفته ... از همه بیشتر و عمیق تر خود من شاید... 

دلم برای بوی نیکوتین جا مانده بر روی انگشت هایت، برای مسواک قرمزت... برای صدای تسبیحت.... برای آن رادیوی پیزوری وامانده ات... برای کشوی سمت راست کابینت آشپزخانه که مال تو بود، برای روزی که قرص های اعصابت را اشتباهی دوبار خوردی... برای آن پیراهن چهارخانه ات... برای زل زدنت به مشق نوشتن هایم تنگ است... اما دیگر نمیخواهم به عقب برگردم... تو رفته ای و نبودنت را دیگر از حفظم... دیگر نباش! بودنت را هیچ وقت یاد نگرفتم....

حالا، خود 13 ساله ام را میبینم که ایستاده دم پنجره ی چوبی آشپزخانه ی آن خانه ی اجاره ای، و دارد کوچه را می بیند که از آن تو میگذری، با همان کت جیر قهوه ای معروف بر دوشت...

لینک
چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٤ - طرفه

       

شکستمش... امشب... از تو چشماش فهمیدم

لینک
چهارشنبه ٦ آبان ۱۳٩٤ - طرفه

   اما درست در واپسین لحظه...   

اما زندگی به طرز غریبی در حال سپری شدن است و روزها می‌گذرد و ناگهان در یک لحظهٔ سرخوشانه غریب یک محفل جمع و جور دوستانه نگاه می‌کنی و می‌بینی باز هم لحظه‌ای ثابت شده در ذهنت داری که خودش را به دیواره‌های مغزت می‌کوبد تا از پس خاطرات نامرتب انباشته‌شده در میان آن‌ها راهی به واقعیت بجوید... که مرا ببین ... مرا بازگو کن و مرا ماندگار کن...

این بار این لحظهٔ حکاکی شده که راهی به ماندگاری در میان آشفتگی روزگارم در میان تلخ و شیرینی‌ها و غم و شادی‌هایش جسته است، نام بزرگی می‌خواهد! نامش را واپسین لحظهٔ بی‌دغدغهٔ زندگی‌ام می‌گذارم. که از یک کافه نشینی دوستانه رقم خورد و با من ماند. گفتم می‌دانی آخرین لحظهٔ بی‌دغدغهٔ زندگی‌ام کجا بود؟ اگر از من بپرسند آخرین بار بی‌دغدغه‌ات را کجا خندیده‌ای می‌گویم پاییز چهار سال پیش ... همان سالی که تابستانش موهایم را از ته زده بودم و دو سانتی بلند شده بود... واهمه‌ای نداشتم از اینکه جار بزند چهرهٔ جوان‌تر از این روزهایم سرکشی‌هایم را ... ترم آخر دوره ارشد، کلاس‌ها کوتاه‌تر از قبل و دختری که آرمان‌هایش را و ماندگاری‌هایش را گره‌زده بود به موضوع پایان‌نامه‌ای که نمی‌دانست قرار است با چه خستگی دفاع کند یک سال و نیم بعد و دائم در میانش فکر کند چقدر خسته است و چقدر باید حرف بزند و پس کی تمام می‌شود؟! توی کافهٔ محبوب آن روزهایمان نشسته‌ام در میان آن جمع سه نفره مختصر که برایم پر از احساس ناب بود و مزه مزه‌های ابتدای عاشقیت! می‌دانم کدام مانتو را به تن دارم و بند کتانی‌هایم را حتماً یک بار دور مچ پاهایم پیچیده بودم... زیرسیگاری روی میز حتماً انباشته از ته سیگار است و من حتماً از پژوهشگاه با یک بغل کاغذ آمده‌ام کافه... چقدر خوب که آن کافه دیگر نیست وگرنه مجبور بودم هنوز هم که هنوز هست نگاهم را بدوزم به نقطه‌ای خلاف جهتش که مثلاً حواسم نبود و رد شدم که مبادا چشم تو چشم شویم با هم من ساختمان... هنوز لقب همراه یک بیمار خاص را به یدک نکشیده بودم و هنوز نمی‌دانستم سگ دو زدن در خیابان‌های تیر و مرداد این شهر برای دارو یعنی چه... هنوز نمی‌دانستم هفت ساعت انتظار پشت در اتاق عمل چه مفهومی دارد و هنوز نفهمیده بودم معنای همراه بیمار چیست... هنوز نفهمیده بودم که هیچ آرمانی را با هیچ اتفاقی گره نزنم و قرار نیست در نهایت اتفاق بزرگی برایم در یک لحظه بیفتد... هنوز خیلی چیزها را نمی‌دانستم...

شلوار لی آبی کمرنگم را به پا داشتم ـ همان‌که احتمالاً دیگر دکمه‌اش بسته نمی‌شود ـ مانتوی سیاهم با گل‌های آبی میانش... شالم را داده بودم پشت گوش‌هایم و احتمالاً گوشواره‌های مرواریدم را به گوش داشتم... موهای دو سانتی ام را با زحمت فرق کجی باز کرده بودم و دست در دست یار نشسته بودم پشت میز دو نفرهٔ کنج سمت راست کافه، پشت به پنجره و لبخندی به لب داشتم چیز مخلوطی از خوشی و بلندپروازی و آرمان‌گرایی و البته بی‌دغدغه... مطمئن بودم حتماً اتفاق مهمی خواهد افتاد و با دست‌های جوانم چیزی را در تاریخ این مملکت جابجا خواهم کرد...

من، احتمالاً راه زیادی را هنوز در زندگی نرفته‌ام... و ممکن است یکی از اتفاق‌هایی که گمان می‌کردم خواهد افتاد اما هرگز پیش نیامد، روزی برایم تبدیل به خاطره شود اما تردیدی ندارم که واپسین لحظهٔ به دغدغهٔ زندگی‌ام را تجربه کرده‌ام و دیگر هرگز تجربه نخواهم کرد.

لینک
جمعه ۱ آبان ۱۳٩٤ - طرفه

   چیزی شبیه یک حباب سر به هوا   

آنقدر دلهره یادآوری پاییزانه اش را داشت که نهایتا هم رد شد از موعدش و باخبر نشد! 
از بس درگیر تشریفات برگزاری سالگردش بود که آن روز نشانه دار آمد و گذشت و رفت و او نتوانست بیاید اینجا و بگوید بله ... حواسم بود... نبود حواسش ... حواسش پی چیز دیگری بود.. آمد ... رفت ...

پس چرا هرچه میکنم «امید» را نمی بینم ... گفته بود همینجا باشم ... می آید .. مانده ام ... می آید ... می دانم. 

اینجا اما حال و هوای دیگریست ... جای امن بودنم ... 

زمین
به دامن بانوی آفتاب آویخته است
نمی‌پرسند چرا
و گالیله جان به در برده است
همه قانون‌ها اما
مرا از تو دور می‌دارند
و پروا نمی‌کنند
از ستاره بی‌مدار
حلال است خون کبوتر
لب باغچه به پای گل سرخ
حلال است
خون گل سرخ
به پای پیر سرداری ابله
بیگانه نام گل
حلال است قامت مردان
به چوبه بی‌جان دار
حلال نیست ولی
سرو سیراب بی‌جان دار
به آغوش زنده من
زمین به دامن بانوی ‌آفتاب آویخته ست و
آفتاب به دامن بانوی کهکشان
و من
بر ابریشم خیال تو
بر گیسوان تو آویخته‌ام
مرا باز می‌دارند از تو
و پروا ندارند
از ستاره سرگردان بی‌مدار
که نظم آسمان را بر آشوبد آخر
حرام است عشق
وحلال است دروغ
شگفتا...


"منوچهر آتشی"

لینک
یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٤ - طرفه

   با این لباس های نپوشیده چه کنم؟   

داشت قدم میزد که چشمش افتاد به مانتوی پشت ویترین و از فکر پوشیدنش خنک شد...

رفت داخل مغازه و یک سایز گل و گشاد انتخاب کرد، کمی جلوی آینه ایستاد و نگاهش کرد و به فروشنده گفت این را برمیدارم..

مرد فروشنده نگاهی به سر تا پایش انداخت و گفت برایت بزرگ است

گفت میدانم

مرد فروشنده گفت دیگر با این حال از خانه بیرون نیا!

لینک
یکشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٤ - طرفه

   برای بیست و شش تیر خالی!   

افتاده در یک مسیر مستقیمی که می داند اول و آخر راهش همین است ... مسیری که پر از فراز و نشیب است و چقدر هم خوب که خطی صاف نیست... انتهایش هم ختم به رؤیایی نه چندان دور است... بارها ترسیم می‌کند لحظه ی لمس آن رؤیا را... بلوغی پشتش نهان است... بعید است بار دیگر فکر کند چه و چطور؟ بیشتر از یک عکس یادگاری می‌ارزد... این را می‌دانم... اینکه شخصیت داستانم را بازی می‌کنم... کسی که هرگز کامل نبوده و نخواهد بود... کسی که قاطع است و یا لااقل میخواهد که باشد... می‌ایستد و مکافاتش را هم می‌کشد... بیست و هشت شمع روشن در مقابل و  با خود فکر می‌کند دارد رها می‌شود از همه چیز...

لینک
جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤ - طرفه

   انکار تو ام...   

و من جا ماندم...

بزگراه های شهرش را که با بیهودگی و بی هدفی رانده بود تا فرار کرده باشد از ملاقاتی که شاید سوق می‌داد او را به سمت و جهتی خوب یا بد ... با خودش فکر کرد که جا مانده ... 

آدم ماندن نبودن مهم نیست ... شاید قسمت خاکستری اش این باشد که ماندن باتلاقی دارد که هر از چند گاهی گیر می اندازد تمام آنچه که بویی از نبودن دارد ... آدم ها تله اند ... شغل ها ... درس و کلاس و دانشگاه ... همه حقه اند ... حقه ای که بند کنند پاهای بیقراری که رنگ نماندن دارند ... همه شان تمام می‌شوند و آخر نگاه می کنی که تو مانده ای و یک مشت حقه ی کهنه شده که دیگر دلت را خوش نمی‌کنند ... در خلسه ات دست و پا می‌زنی ... بی دلیل گریه ‌میکنی وو روزها را به باد می‌دهی ... مثل معتادی که منتظر است ... باید کلک دیگری پیدا کند ... مثل پنج دقیقه بیشتر خوابیدن صبح ها ... می‌دانی بار دیگر که چشم‌هایت را باز کنی یک ساعت گذشته است و باز به خودت می‌گویی فقط پنج دقیقه ...

گاهی جایت را پیدا نمی‌کنی ... این یک جمله ی خبری ساده است ... آواری پشتش پنهان دارد ... آوراش خراب می‌شود بر سرت ... آواراش سنگین است ... زیر بار سنگینی اش تا می‌شوی .. نفس کم می‌آوری ... تقلایی ندارد ... زورت نمی‌رسد ... می‌مانی... تمام.

لینک
یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ - طرفه